بازدید امروز : 32866
نفرات آنلاین : 191
داستانک: بیشرمانه زیستن و بیشرمانه مردن!
از مرحوم نادر ابراهیمی چند کتاب خوانده ام. چند خط زیر را که از کتاب "ابوالمشاغل" او انتخاب کرده ام به نظرم یکی از بهترینِ نوشته های اوست.
افسانه زیبای خارپشت ها!
آنها آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند...
داستانی بسیار زیبا و خواندنی!
با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید...
داستان کوتاه: پیرمردی خیلی خونـسرد
داخل باغ پریده بود تا برای پیرمرد که دور تا دور صورت گرد و سرخش با هاله ای موهای سفید کم پشت پوشیده شده بود، توضیح دهد که او خدای قادر مطلق سیاره ای است که شاید....
داستان کوتاه طنز «کباب غاز» از محمدعلى جمالزاده
گفتم ای بابا، خدا را خوش نمی آید. این بدبخت ها سال آزگار یك بار برایشان چنین پایی می افتد و شكم ها را مدتی است صابون زده اند كه كباب غاز بخورند و ساعت شمار …
"داش آکل" اثر جاودانه صادق هدایت
یك دقیقه نكشید كه در چشمهای یكدیگر نگاه كردند، ولی آن دختر مثل اینكه خجالت كشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟ شاید، ولی در هر صورت...
داستان «دماغ گندهها» از تی جونز
عاقل ترین مرد دنیا سرش را که پر از موهای سفید بود تکان تکان داد و گفت: "و برای خودت دنبال یک راه می گردی و برای مردم سرزمینت دنبال یک راه دیگر. این کار اصلا خوب نیست.....
داستان زیبای تغییر چشم انداز
این داستان یعنی تغییر چشم انداز برای رسیدن به اهداف . میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود ام …
داستان دختر سی دی فروش
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگ …
داستان آموزنده جدید “چنگیز خان مغول و شاهین”
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش راروی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،چرا که می توانست در آسمان …
داستان جدید و آموزنده مورچه و عسل خرداد
مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشتو نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتادولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرداز دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.دست و پای …
داستان آموزنده جدید فروش سیب
در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند،اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد.درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگیشاگردان و مردم …
داستانک جدید کلاغ و روباه مکار(ورژن جدید)
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:…..ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آور …
داستان جالب موش و تله موش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود…موش لب هایش را لیسید و با خ …
حکایتی جالب از توصیف دنیا
اعرابی سالخورده که صد و بیست سال داشت به خدمت معاویه در آمد.معاویه از وی خواست که دنیا را برای من توصیف کن.گفت: چند سالی گرفتاری است و چند سالی خوش و آسانی. انسانی زاده می شود و انسانی هلاک می شود.اگر …
داستان جدید عاشقانه دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چش …
اثبات عشق /داستان /
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم…سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو بهوضوح حس می کردیم…می دون …
داستانک جدید عاشقانه دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چش …
داستان:شما هم جز گروه ۹۹ هستید؟
پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مىکرد، از زندگى خود راضى نبود و دلیلش را نیز نمىدانست.روزى پادشاه در کاخ خود قدم مىزد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مىکرد، صداى آوازى را شنی …
در زندگی مانند مداد باشیم(داستان پند آموز)
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید :- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :- درسته درباره ی تو می …





